| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
یئنی بیر خبر
مدیریت بازرگانی شهرستان بناب، در یک اقدام کاملا عجیب به صورت رسمی به مبارزه با زبان مادری خود و ملتش پرداخته است. در این اقدام، سرپرست مدیریت بازرگانی بناب، طی نامه ای رسمی به ریاست مجمع امور صنفی شهرستان بناب اظهار کرده است که بنا به دستور ریاست سازمان بازرگانی استان باید از طریق اتحادیه های صنفی تحت پوشش، به واحد های صنفی ابلاغ شود که از استفاده از الفاظ و جملات ترکی در تابلوها، شیشه فروشگاه ها و برچسب کالاها خودداری نمایند.
این نامه نیز به صورت گسترده از طریق واحد های صنفی مختلف در سطح شهر پخش شده است. به صورتی که کار هویت طلبان این شهرستان را برای پخش آن آسان نموده است.
متن کامل این سند که عکس نامه به صورت زیر می باشد:
ریاست محترم مجمع امور صنفی بناب سلام علیکم:...
احتراما با توجه به نامه شماره 3190/ م/ 111 - 86/5/21 ریاست محترم سازمان بازرگانی استان خواهشمند است دستور فرمایند از طریق اتحادیه های صنفی تحت پوشش به واحهای صنفی ابلاغ شود از استفاده از الفاظ و جملات ترکی در تابلوها، شیشه فروشگاه ها و برچسب کالا خودداری نمایند. من ا... التوفیق
نجفیان سرپرست مدیریت بازرگانی شهرستان بناب ![]() منبع : http://www.millishura.com
وبلاگ دا اینعکاس وئرن : ایلدئرئم گورولتای |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 16:15 |
ویژه صمد بهرنگی : 9 شهریور ؛ جاودانگی صمد
ویژه صمد بهرنگی : 9 شهریور ؛ جاودانگی صمد صمد ؛ عاشيق ميلت خاموشي اش فرياد شد سكوت دريا را به هم زد و طوفانها بر انگيخت « صمد معلم بچه هاي آذربايجان بود ، صمد كتابهاي قشنگ مي نوشت . مثل ماهي سياه كوچولو . صمد يك باغ بزرگ داشت وپر ازگلهاي زيبا بود وآن باغ ،فكرش ومغزش بود . صمد تنها معلم بچه هاي آذربايجان نبود بلكه معلم تمام مردم بود . او زندگيش را به پاي مردم خود گذاشت . صمد هيچ وقت نمرده است وهميشه در ياد بچه ها وبزرگان است . آيا صمد كه شنا بلد بود مي شود در رودخانه ارس غرق شود ؟ پس صمد هم همان ماهي سياه كوچولو بود ، يادت بخير صمد . تو هميشه زنده خواهي بود ....... ›› ×××××××××××××× ‹‹ مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد اما من تا مي توانم زندگي مي كنم ،نبايد به پيشواز مرگ بروم . البته اگر يك وقتي با مرگ روبرو شدم ،كه مي شوم، مهم نيست مهم اين است كه مرگ من يا زندگي من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ›› . نقل از ماهي سياه كوچولو . ×××××××××××××× مرحوم استاد سعيد نفيسي در مقاله بزرگداشت سيد اشرف الدين گيلاني ‹‹ نسيم شمال›› سطوري درباره آن بزرگ نوشته است كه مصداق آن توصيفات نه تنها نسيم شمال كه هر آزادمردي همچون او مي تواند باشد ؛ آزادمردي همچون صمد . ‹‹ از ميان مردم بيرون آمد ، با مردم زيست ، در ميان مردم فرو رفت وشايد هنوز در ميان مردم باشد . اين مرد نه وكيل شد ، نه پولي به هم زد ، نه خانه ساخت ،نه ملك خريد ، نه مال كسي را با خود برد ›› . ‹‹ صمد بهرنگي›› در تير ماه 1318 به دنيا آمد . در كوچه اسكوليلر محله چرنداب مركز استان آذربايجان يعني تبريز . ودر كوچه جمال آباد همان محله بزرگ شد وبه دبستان رفت . پدرش عزت كارگر آواره اي بود كه مثل همه مردم آن دوران به ضرب سيلي صورتش را سرخ نگه مي داشت وروزگار مي گذراند . ودر ده سالگي صمد (حدود سال 1328) بچه ها ومادرشان را گذاشت ورفت به قفقاز وديگر هيچ وقت نه بازگشت ونه خبري ازاورسيد . براي بچه ها فقط كرسي ماند وتكه ناني ويك وصيت از پدر كه درس بخوانيد . صمد بهرنگي دوره سيكل اول را در دبيرستان خواند ودر پي آن ، تحصيلات را در دانشسرا دنبال كرد . دانشسراي مقدماتي را در 1336 به اتمام رساند ودر 18 سالگي شد آقا معلم . بر اساس تعهدي كه به آموزش وپرورش داده بود براي تدريس روانه روستا هاي آذر شهر شد ويازده سال تمام در روستاهاي ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان ، آخير جان و .... با عشق وعلاقه به بچه هاي ساده وبي آلايش روستايي درس دادودرس گرفت . صمد گذشته از قصه هاي كود كان كه با بهترين نمونه هاي ادبيات كودكان دنيا هم ترازند ، مقاله هاي زيادي هم نوشته است كه در دوران اختناق وسانسور ستم شاهي با نامهاي مستعار قارانقوش، ص-آرام، چنگيز مراتي ، رشيد خلقي و... در برخي از نشريات آن دوران منتشر مي شد . كندو كاو در مسائل تربيتي ، مقاله هاي تر بيتي ومجموعه مقاله ها وباقي مقاله هاي او به صورت كتاب منتشر شده است . حاصل تلاشهاي خستگي ناپذير او براي جمع آوري ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دفترهاي فولكور است كه تاكنون سه جلد از آنان منتشر شده است . شعر هايي كه از شاعران معاصر فارسي زبان به آذري ترجمه كرده نمودار قدرت وتسلطش به زبان تركي است . تلخون، ماهي سياه كوچولو، افسانه محبت و افسانه هاي آذربايجان از جمله مهمترين آثار اوست . با اين همه به قول غلامحسين سا عدي:‹‹ شاهكار او زندگيش بود›› . ماهي سياه كوچولو پس از ديده برهم نهادن نويسنده اش در نمايشگاه 1969بولون در ايتاليا ونمايشگاه بي نيال در برانيسلاو چكسلواكي برنده جايزه طلايي شد . دوري جستن از ساختن دنيايي فانتزي وخيالي وعاري از واقعيت ، مشخصه داستانهايي است كه صمد براي كودكان نگاشته است ‹‹ اگر مي خواهي داستان بنويسي براي بچه ها بايد مواظب باشي دنياي قشنگ الكي برايشان نسازي ›› . ‹‹ بچه را بايد از عوامل الكي وسست بنياد نا اميد كرد وبعد اميد دگر گونه اي بر پايه شناخت واقعيت هاي اجتماعي ومبارزه با آنها را جاي آن اميد اولي گذاشت ›› نسبيت ارزشهاي اخلاقي ومطلق نپنداشتن آنها از ديگر مولفه هاي آثار صمد است . در آثار او دروغ ممكن است خوب باشد اگر منجر به باز ستادن حقي از ظالم شود وكينه ودشمني اگر نسبت به بي عدالتي باشد پاس داشته مي شود . ‹‹ آه اي كينه توهم مثل محبت مقدس هستي ! ما نمي توانيم محبت خود را به مردم ثابت كنيم مگر اينكه به دشمنان مردم كينه بورزيم ، تو با ريختن خون ظالم به ستمديدگان محبت مي نمايي ›› واما آخرين مشخصه داستانها ي صمد وجود عنصر‹‹مبارزه›› در داستانهاي او وتوصيه به عملگرايي در جريان اين مبارزات است . ماهي سياه كوچولو مهمترين نمونه اين مشخصه است . نه صمدازيادرفتني است ،نه يك هلو وهزار هلويش،نه 24 ساعت در خواب وبيداري اش ونه توصيه به ‹‹ آموزش ضمن حركت›› او . نقطه چين سبزش در مسير روستاها ي آذربايجان نيز پاك ناشدني است هم زير سبزه هاي بهار ،هم زير برگهاي خزان و هم زير برفهاي زمستان . معلم روستا كه خود مهمان ‹‹ ماهي سياه كوچولو ›› بود در 9 شهريور 1347 در آب آراز (ارس) جان سپرد . صمد با فقر زاده شد ، با سانسور بزرگ شد وبا خون ودل سر زير آب شدورفت . شاملوي بزرگ كه صمدرا ‹‹ هيولاي تعهد›› ناميد چه زيبا گفت :آه از چه سخن مي گويم ؟ / ما ، بي چرا زندگانيم / آنان به چرا مرگ خود آگاهانند . چاپ شده در ماهنامه چيستا – هفته نامه تندر –نشريه دانشجويي شهريار نشريه اينترنتي فرهنگ تو سعه و وبلاگ سلام سوسیالیسم منبع : وبلاگ کوخ (www.koukh.blogfa.com) |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 13:25 |
به یاد شهید صمد بهرنگی ، شهید خلق
سلام عمو صمد...! ‹‹شهري است كه ويران مي شود ،نه فرونشستن بامي .باغي است كه تاراج مي شود ،نه پرپر شدن گلي .چلچراغي است كه در هم مي شكند ،نه فرومردن شمعي وسنگري است كه تسليم ميشود ،نه از پا در آمدن مبارزي ! صمد چهره حيرت انگيز تعهد بود .تعهدي كه به حق مي بايد با مضاف غول وهيولا توصيف شود : ‹‹غول تعهد!›› ،‹‹هيولاي تعهد! ›› چرا كه هيچ چيز در هيچ دور وزمانه اي همچون ‹‹تعهد روشنفكران وهنرمندان جامعه ›› خوف انگيز وآسايش بر هم زن وخانه خراب كن كژي ها وكاستي ها نيست . چرا كه تعهد اژدهايي است كه گرانبها ترين گنج عالم را پاس مي دارد :گنجي كه نامش آزادي وحق حيات ملتها است . واين ازدهاي پاسدار ،مي بايد از دسترس مرگ دور بماند تا آن گنج عظيم را از دسترس تاراجيان دور بدارد .مي بايد اژدهايي باشد بي مرگ وبي آشتي .وبدين سبب مي بايد هزار سرداشته باشد ويك سودا .اما اگر يك سرش باشد وهزار سودا ،چون مرگ بر او بتازد ،گنج بي پاسدار مي ماند . صمد سري از اين هيولا بود . وكاش .... كاش اين هيولا ،ازآن گونه سر ،هزار مي داشت ؛ هزاران مي داشت !››(احمد شاملو) ‹‹ صمد بهرنگي›› در تير ماه 1318 به دنيا آمد . در كوچه اسكوليلر محله چرنداب مركز استان آذربايجان يعني تبريز . ودر كوچه جمال آباد همان محله بزرگ شد وبه دبستان رفت . پدرش عزت كارگری فصلی بود که هرروز به کاری می پرداخت ومادرش ,سارا زنی مهربان که پسرانش را به تحصيل وآموزش نصيحت می کرد , درزمانه ای که جنگ حاصلی چون قحطي وگرانی وناامنی نداشت . صمد بهرنگي دوره سيكل اول را در دبيرستان خواند ودر پي آن ، تحصيلات را در دانشسرا دنبال كرد . دانشسراي مقدماتي را در 1336 به اتمام رساند ودر 18 سالگي شد آقا معلم . بر اساس تعهدي كه به آموزش وپرورش داده بود براي تدريس روانه روستا هاي آذر شهر شد ويازده سال تمام در روستاهاي ممقان، خوراقان، قد جهان، گوگان ، آخير جان و .... با عشق وعلاقه به بچه هاي ساده وبي آلايش روستايي درس دادودرس گرفت . صمد گذشته از قصه هاي كود كان كه با بهترين نمونه هاي ادبيات كودكان دنيا هم ترازند ، مقاله هاي زيادي هم نوشته است كه در دوران اختناق وسانسور ستم شاهي با نامهاي مستعار قارانقوش، ص-آرام، چنگيز مراتي ، رشيد خلقي و... در برخي از نشريات آن دوران منتشر مي شد . كندو كاو در مسائل تربيتي ، مقاله هاي تر بيتي ومجموعه مقاله ها وباقي مقاله هاي او به صورت كتاب منتشر شده است . حاصل تلاشهاي خستگي ناپذير او براي جمع آوري ادبيات شفاهي مردم آذربايجان دفترهاي فولكور است كه تاكنون سه جلد از آنان منتشر شده است . شعر هايي كه از شاعران معاصر فارسي زبان به آذري ترجمه كرده نمودار قدرت وتسلطش به زبان تركي است . تلخون، ماهي سياه كوچولو، افسانه محبت و افسانه هاي آذربايجان از جمله مهمترين آثار اوست . با اين همه به قول غلامحسين سا عدي:‹‹ شاهكار او زندگيش بود›› . ماهي سياه كوچولو پس از ديده برهم نهادن نويسنده اش در نمايشگاه 1969بولون در ايتاليا ونمايشگاه بي نيال در برانيسلاو چكسلواكي برنده جايزه طلايي شد . سارتر می گويد:‹‹ نويسنده ملتزم مي داند كه سخن همانا عمل است . مي داندكه آشكاركردن تغييردادن است . نمي توان آشكار كرد مگر آنكه تصميم بر تغيير دادن گرفت . نويسنده ملتزم آن روياي ناممكن را ازسربه در كرده است كه نقش بي طرفانه وفارغانه اي از جامعه واز وضع بشري ترسيم كند .انسان موجودي است كه در برابر هيچ موجودي نمي تواند بي طرف باشد : حتي خدا .›› و‹‹از هرراهی که بدين جا آمده باشيد , ادبيات شمارا به ميدان نبرد می افکند .نوشتن ,نوعی خواستن آزادی است .اگر دست به کار آن شويد ,چه بخواهيد ,چه نخواهيد ,درگير وملتزميد ››(1) .وبه راستی که صمد وآثارش مصداق چنين سخنی است چرا که صمد درفقر زاده ودرسانسور بزرگ شده بود وبه خوبی آگاهی داشت که آنچه مسبب اين فقر است نظام طبقاتی حاکم بر جامعه است . صمد بهرنگي را بيشتر ما به عنوان نويسنده ي قصه هاي كودكان مي شناسيم .يادست بالابه عنوان يك نويسنده كه با هدف سياسي وبه زبان ساده براي بچه ها قصه مي نوشت اما تأمل وتفكر در كارهاي صمد ودر قصه هاي او مارا برآن مي دارد كه ازاين حدفراتربرويم .اويك جامعه شناس تمام عياراست كه به منطق علمي مجهز است .اوازدرون گود ،از درون طبقه ،ازدرون خانه ها وزاغه ها وخانه هاي گلي واز ميان مردمي كه باآنها زندگي مي كند وخوداوهم يكي ازآنهاست با ما سخن مي گويد ،اواما پاي خودراازحد يك مفسر وگزارشگر مسائل ومشكلات ودردها فراتر مي گذارد وبراي غلبه برآنها راه حل هم ارائه مي دهد .منطق او تغيير جهان است ،نه تفسير آن . صمد در زمانه اي چيز مي نوشت كه مرز ميان دودوره مختلف در تاريخ سياسي واجتماعي ايران بو د. پشت سر او ،كودتاي امپرياليستي 28مرداد 32 وتاخت وتاز فرمانداري تهران وپليس سياسي وقلع وقمع سازمانهاي سياسي وتبليغات گوش خراش در رابطه با تثبيت وتحكيم رژيم كودتا وترويج بي تفاوتي وبي عملي قرار داشت ودر پيش رو دربرابر تأمل وتفكر درعلل شكست نهضت عظيم ضدامپرياليستي وضدديكتاتوري سالهاي 32-29 وچاره انديشي ورا هيابي براي غلبه بر جو بي عملي موجود. صمد يكي ازهزاران رهرو صادق وصميمي راه سخت وصعب وپرفراز ونشيب تغيير وتحول اجتماعي بود .اوبه كارواني تعلق داشت كه از نخستين روزپيدايش جامعه طبقاتي ودر ستيزبااين جامعه ودر جهت براندازي وجايگزيني آن با يك جامعه بدون بهره كشي وبدون ستم وآزار به راه افتاده است . صمد به عنوان يكي از پيشتازان جنبش نوين انقلابي روشنفكران ما،كوشيد تا جنبش روشنفكران ماراباكارگران ودهقانان پيوند دهد .اوبه روستا رفت، صمد در ميان مردم ،درميان توده ها زيست .فقر ،محروميت ، ستم طبقاتي ،ستم ملي ،بي بهداشتي ،بي سوادي وگرسنگي آنها را ديد وخودش هم با اين مسائل دست به گريبان شد .او مي گفت :‹‹ بايد سرما را خوب حس كرد تا آنجا كه استخوانهايت بسوزد وآنوقت داد از سرما بزني ›› .واو مي توانست داد از سرما بزند چون سرما مغز استخوانش را مي سوخت . صمد كه به قول يكي از شاگردانش :‹‹خود درددامان رنج،محروميت وستم پرورش يافت ،هر چه بيشتر مي زيست ،با محروميت وستم بيشتر آشنا مي شد وحس مي كرد كه هيچ وقت نمي تواند وونبايد سرنوشت خود رااز سرنوشت مردمي كه كه باآنها زيسته بود جدا كند ،همين عدم جدايي از زحمتكشان از او نويسنده اي ساخت كه براي فقيران بنويسد آن هم با زباني ساده كه آنها بتوانند نوشته هاي اورا وزبان اورا بفهمند واصرار داشت كه تنها اين طبقه حق خواندن داستانهاي اورا دارند :‹‹حرف ها ي آخر اينكه هيچ بچه عزيز دردانه وخودپسندي حق ندارد قصه من واولدوز را بخواند به خصوص بچه هاي ثروتمندي كه وقتي توي ماشين سواري شان مي نشينند پز مي دهند وخودشان را يك سروگردن از بچه هاي ولگرد وفقير كنار خيابانها بالاتر مي بينند وبه بچه هاي كارگر هم محل نمي گذارند .آقاي بهرنگ خودش گفته كه قصه هايش را بيشتر براي همان بچه هاي ولگرد وفقير وكارگر مي نويسد .(2)›› . تا پيش ار صمد چيزي به نام ادبيات كودكان به معناي واقعي وسياسي آن درايران وجود نداشت .هر آن چه بود عبارت بود از مطالب صرفا اخلاقي كتب درسي ويا داستانهاي تمثيلي همچون كليله ودمنه .صمد نخستين كسي بود كه در حوزه ادبيات كودكان دست به كار جدي زد وبا خلق آثاري در اين حوزه ،زمينه هاي رشد اين نوع ادبيات را فراهم آورد . ‹‹ديگر وقت آن گذشته است كه ادبيات را محدود كنيم به تبليغ وتلقين ونصايح خشك بي بروو برگرد .نظافت دست وپا وبدن ،اطاعت از پدر ومادر ،حرف شنوي از بزرگان ،سروصدا نكردن درحضور مهمان ...دستگيري از بينوايان به سبك وسياق بنگاههاي خيريه ومسائلي از اين قبيل كه نتيجه كلي و نهايي همه اينها بي خبر ماندن كودكان از مسائل بزرگ وحادوحياتي محيط است .››(3) ‹‹آيا كودك غيرازيادگرفتن نظافت واطاعت از بزرگان وحرف شنوي ازآموزگار وادب چيزديگري لازم ندارد؟ آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند وچرا گرسنه اند وراه برانداختن گرسنگي چيست ؟آيا نبايد درك علمي ودرستي از تاريخ وتحولات اجتماعي بشري به كودك بدهيم ؟چرا دستگيري از بينوايان را تبليغ مي كنيم وهرگز نمي گوييم كه چگونه آن يكي بينوا شد وديگري ‹‹توانگر››كه سينه جلو بدهد وسهم بسيار ناچيزي از ثروت خود را به آن باباي بينوا بدهد ومنت سرش بگذارد كه آري من مردي خير ونيكوكارم وهميشه از آدمهاي بيچاره وبدبختي مثل تو دستگيري مي كنم .››(4) صمد براي خلق آثار براي كودكان دونكته را لازم مي داند :1- ادبيات كودكان بايد پلي باشد ميان دنياي رويايي كودكان با بي خبريها وخيال پردازيها ي رنگ آميزي شده وشيرين كودكانه آن ودنياي واقعي بزرگترها كه مملو از دردها ورنج ها وسيه روزيها وتلخي ها است .در اين صورت است كه بچه مي تواند كمك ويار واقعي پدرش در زندگي باشد وموجود سازنده اي در اجتماع راكد وروبه نابودي .2- بايد جهان بيني دقيقي به بچه داد .معياري به او داد كه بتواند مسائل گوناگون اخلاقي را در شرايط وموقعيت هاي اجتماعي كه دائما در حال تغيير وتحول اند به درستي ارزيابي كند . دوري جستن از ساختن دنيايي فانتزي وخيالي وعاري از واقعيت ، مشخصه داستانهايي است كه صمد براي كودكان نگاشته است ‹‹ اگر مي خواهي داستان بنويسي براي بچه ها بايد مواظب باشي دنياي قشنگ الكي برايشان نسازي ›› . ‹‹ بچه را بايد از عوامل الكي وسست بنياد نا اميد كرد وبعد اميد دگر گونه اي بر پايه شناخت واقعيت هاي اجتماعي ومبارزه با آنها را جاي آن اميد اولي گذاشت ››. روز نهم شهريور 1347 پيكر بي جان صمد رادرراه درياي خزر از رود ارس گرفتند .مرگ صمد ،مردم ما وجامعه ما راازيكي از بهترين فرزندان ،يكي ا زبهترين آموزگاران ويكي از صميمي ترين خدمتگزاران خود محروم ساخت. براي رسيدن به آنچه كه صمد برايش زيست وبرايش مبارزه كرد كارهاي بسياري هست كه بايد انجام داد . تا وقتي كه اولدوزها زير دست زن باباهاي ظالم رنج مي كشند .تا وقتي كه خواهر ياشارها زير كرسي از سرما خشك مي شوند وتا وقتي كه پولادها وصاحبعلي ها در حسرت يك دانه هلو آه مي كشند ،كار صمد به سرانجام نرسيده است وتا هنگامي كه تاري وردي وخواهرش به جاي به مدرسه رفتن ودرس خواندن زير دست حاجي قلي ها كار مي كنند وتا هنگامي كه دده ياشارها بيكارند آرمانهاي صمد همچنان در دستور كار دوستداران اوست وصمد ,عمو صمد آنان باقی خواهد ماند . پانوشت : 1- ادبيات چيست؟ - ژان پل سارتر ، ترجمه ابوالحسن نجفي ، مصطفي رحيمي - چاپ زمان 2-صمد بهرنگي، اولدوز وعروسك سخنگو 2- صمد بهرنگي ، مجموعه مقالات 4-همان منبع : وبلاگ کوخ (www.koukh.blogfa.com) مقاله بالا از ‹‹ كوخ ›› در شماره 14 ماهنامه نقدنو منتشر شده است وبلاگ دا مؤنعکیس ائدن : ایلدئرئم گورولتای |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در چهارشنبه 7 شهریور1386 و ساعت 13:20 |
در نقد حرکت ملی آذربایجان
در نقد حركت ملي آذربايجان *نقد شدن، خوب يا بد؟ اول مي خواهم در مورد نقد شدن بنويسم. آيا اصلا نقد شدن خوب است يا بد؟ آيا كسي كه از درون يا بيرون يك جنبش به نقد آن برميخيزد آيا بايد به مقابله با او برخاست؟ آيا بايد او را متهم كرد؟ توجه كنيد كه من از نقد كردن حرف مي زنم و نه از فحش دادن و مسخره كردن. به نظر من نقد باعث پيشرفت مي شود. باعث مي شود كه ضعف هاي كارمان آشكار شود. اگر نقد نباشد چگونه خواهيم فهميد كه كجاي كارمان مي لنگد؟ مخصوصا نقدي كه از بيرون يك جنبش از آن مي شود، بسيار مفيد است. چون كسي كه از خارج جنبش مارا نقد مي كند ضعف ها و كاستي هايي را مي تواند ببيند كه خودمان به دلايل متعدد از جمله باور به درستي راهي كه پيش گرفته ايم نمي توانيم آنها راببينيم. پس نقد عادلانه و بدون غرض با نشان دادن ضعف ها و كاستي هاي حركت ملي وبا تلاش ما در رفع آنها مي تواند عامل پويايي و پيشرفت حركت شود. *چه گروه هايي حركت ملي را نقد مي كنند؟ 1. فارسها و آذربايجاني هاي فارس زده اي كه كاملا مخالف حركت ملي هستند: متا سفانه اين گروه به دليل ناآگاهي و دورماندن از واقعيت هاي حركت ملي، و به دليل دشمني عميقي كه با حركت ملي دارند، در نوشته هايي كه به نظر خودشان در نقد حركت ملي مي نويسند، در واقع به جاي نقد به حركت ملي فحش مي دهند! اينان به گونه اي در توهمات خود گرفتارند كه حتي نتوانسته اند جريانات و اوضاع 60 سال پيش آذربايجان را درك كنند و همان حرف هاي زمان رضا خاني را تحويل ما مي دهند. نقدها و درست تر است اگر بگوييم فحش نامه هاي اين افراد به درد نشان دادن ضعف هاي حركت نمي خورد اما خواندن آنها هم يك فايده دارد:اينكه اين نوشته به ما مي گويند كه دشمنان در مورد ما چه فكر مي كنند وما را چگونه ميبينند. اين يك امتياز است كه دشمن تقريبا هيچ گونه شناختي از ما نداشته باشد و ما نه تنها كاملا او را بشناسيم، بلكه افكار و تاكتيك هاي او در مورد خودمان را به خوبي بدانيم. پس خواندن اين به اصطلاح نقد ها نيز مي تواند به گونه اي مفيد باشد. 2. گروه هايي كه از بيرون حركت آن را نقد مي كنند و گروه هاي بي طرف هستند: البته اين گروه به دو دسته تقسيم مي شوند: الف: آذربايجاني هايي كه خود را جزو حركت ملي نمي دانند اما به دليل دركي كه از خواسته و هدف هاي حركت دارند موضع گيريشان در مورد حركت ملي بي طرفانه است و نقد هايشان هم به دليل آگاهي از خوسته هاي حركت واقعي تر و مفيدتر است. عموم آذربايجاني كه در گروه هاي مركزگرا و يا به عبارت صحيح تر در احزاب سراسري( چه قانوني و چه غير قانوني) فعاليت مي كنند به دليل آذربايجاني بودن تا حدودي حركت را درك مي كنند و مي توانند جزو اين دسته محسوب شوند. البته همه شان نه. ب: اشخاصي كه از كشورهاي خارجي به حركت ملي علاقه مند مي شوند و به عنوان محقق به نقد آن مي پردازند. اشخاصي مثل برندا شيفر كه حركت ملي را به عنوان موضوع تحقيق خود برمي گزينند. اين نوع نقد ها واقعا براي حركت مفيد است زيرا هم از سوي كسي كه بيرون حركت است و هم كاملا بي طرف است صورت ميگيرد. اين نوع نقد ها فايده سومي دارد و آن اين است كه اين گونه نقد ها معمولا از سوي دانشمندان علوم انساني و اجتماعي صورت مي گيرد كه حركت را به صورت كاملا علمي ومستند نقد مي كنند. بر ماست كه اين نقد ها رابيابيم و براي استفاده در حركت ترجمه كنيم. همچنين ميللتچي هايي كه در خارج كشور و در محيط هاي دانشگاهي هستند وظيفه دارند نظر اين محيط ها را به حركت ملي آذربايجان جذب كنند تا منابع اين گونه نقد ها افزايش يابد. 3. گروهي كه از داخل حركت آن را نقد مي كنند: به نظرمن در شرايط موجود بهترين نوع نقدي كه مي تواند از حركت صورت گيرد اين گونه نقد است. نقد ي كه از سوي اپوزوسيون يا مخالفان ما صورت مي گيرد بسيار سطحي و حتي نامربوط است. نقد هايي كه هم كه از سوي اشخاص بي طرف صورت مي گيرد بسيار كم است. پس ما خودمان بايد با درك كامل شرايط و قبول واقعيت ها به نقد حركت ملي بپردازيم. اما در اين گونه نقد ها هم ضعف هاي بسياري ديده مي شود. اين گونه نقدها بيشتر از اشخاص مي شود و يا حداكثر يك گروه خاص مورد نقد قرار مي گيرد. كمتر اتفاق مي افتد كه كليت حركت ملي مورد نقد قرار گيرد. مثلا به ندرت مي توان ديد كه جنبش دانشجويي آذربايجان نقد شود. به نظر من دليل اين ضعف اعتقاد كامل ما به راهي است كه دارد طي مي شود. *نقد من از حركت ملي اولين نقدي كه من از حركت ملي دارم نداشتن تئوري وبر نامه ريزي است. يعني ما كارها فعاليت هايي را صورت مي دهيم بدون اينكه قبلا روي آنها كار فكري انجام داده باشيم. حتي بعد از انجم اين كارها، اتفاقات پيش آمده را به درستي بررسي نمي كنيم براي دفعات بعدي تجربه به دست آورده باشيم، تا تجربه بدست آوريم و اشتباهات گذشته را تكرار نكنيم. حركت ملي سياست گذاري ندارد. مثال بارزي كه در اين مورد مي توان زد، تظاهرات هاي خرداد 85 است. اين تظاهرات ها كه بايد به نقطه اي عطفي در حركت ملي بدل مي شد، با فرصت سوزي از دست رفت. بعد از اين اتفاقات، هيچ كس و هيچ گروهي آن را بررسي و مطالعه نكرد كه در آن جريانات چه گروه هايي از مردم و به چه دليل به خيابان ها ريختند. اين شد كه ما همه آن تظاهركنندگان را به حساب ميللتچي ها گذاشتيم و دچار توهم شديم. آيا واقعا اگر ما آن همه ميللتچي داشتيم چه غمي داشتيم؟ پس بعد از اين جريانات به همان كارهايي ادامه داديم كه قبلا انجام ميداديم البته سخت تر از قبل و با هزينه هاي بيشتر. اما اگر اين حوادث را مورد مطالعه قرار مي داديم مسلما بايد تغييري در تاكتيك هايمان مشاهده مي شد. به نظر من آنچه باعث شده ما دچار ضعف تئوريك بشويم جدا كردن ايدئولوژي از ميللتچيليك است. چون ما در ميللتچيليك چيزي به نام روش هاي مطالعاتي نداريم و حتي بسياري از ما نيازي به آن نمي بينيم. بنابراين ما به معناي واقعي كلمه ديمي كار ميكنيم. پس نتيجه ميگيريم كه ميللتچيليك به تنهايي نمي تواند ما را به پيش ببرد و نداشتن ايدئولوژي به خود ميللتچيليك ضربه ميزند. البته وارد كردن ايدئولوچي به حركت ملي راهي دارد كه توضيح خواهم داد. بحران ديگري كه ما آن با آن مواجه هستيم گسستن ما از توده هاي مردم است. ما نمي توانيم به درستي با توده هاي ملتمان ارتباط برقرار كنيم. منظور من اين نيست كه ما به فكر تو ده ها نيستيم، منظورم اين است كه ما به زبان توده حرف نمي زنيم. بزرگترين دغدغه ما به عنوان ميللتچي بايد ملت آذربايجان و مشكلات آنان باشد، اما ما هيچ وقت نخواسته ايم به گونه اي حرف بزنيم كه توده فكر كند ما به فكر آنها هستيم. بيشتر افراد ملت فكر مي كند كه ما بيكارهاي متعصب و خشكي هستيم كه تحمل تغيير را نداريم. ما هم تلاش زيادي نمي كنيم كه اين تفكر را از بين ببريم. به طور مثال بايد اعتراف كنيم كه امروز مهمترين مسئله فكري يك ترك آذربايجاني كار، درآمد و زندگي بهتر است. حال ما اگر براي او فقط از زبان و فرهنگ و ... حرف بزنيم مسلما از حرف هاي ما استقبال نخواهند كرد. اما وقتي درحرف هايي كه مي زنيم به دغدغه هاي اصلي انسان آذربايجاني بپردازيم و به صورت تئوريك و كاملا علمي به او ثابت كنيم كه اقتصاد و زندگي بهتر با رسمي شدن زبان توركي، با فدرال شدن، و يا كساني كه ايستيقلالچي هستند اثبات كنند كه با استقلال رابطه دارد، آنگاه ملتمان هم مي فهمد كه ما داريم براي او كار مي كنيم و به ما پيوندد. آنگاه توده حاضر خواهد شد برباي اهداف ما هزينه بدهد. اما متاسفانه اكنون بين ما و توده ملت فاصله افتاده است. براي اثبات اين مدعا كافي است سري به خيابان هاي تبريز بزنيد و گوش فرا دهيد تا وخامت اوضاع را درك كنيد. البته گروه هايي از حركت دچار توهمي شده اند كه انگار ما بسيار پيشرفت كرده ايم. اما وقتي به ميان مردم عادي ميرويم ميبينيم كه بعد از بيش از 10 سال كه از ايجاد جنبشي به نام "حركت ملي آذربايجان مي گذرد، هنوز هم فارسي حرف زدن كلاس است!من واقعا از دوستان مي خواهم كه فقط با ميللتچي هايي مثل خودشان صحبت نكنند. بحث با كسي كه با كسي كه با تمام نظرات ما موافق است چه فايده اي مي تواند داشته باشد؟ كمي هم بايد به ميان مردم عادي برويم و با آنها حرف بزنيم. بيشترشان حتي صداي حركت و اين كه حركت چه مي گويد را نشنيده اند. شايد جريانات خرداد را پيش بكشيد و آن را نشانه پيشرفت حركت ملي بگييد، اما بايد قبول كنيم كه جريانات خرداد با همه عظمتش شوري بود تا شعوري. چون اگر شعوري بود بايد در مناسبت هايي چون 1 مهر، 21 فوريه( روز جهني زبان مادري) تداوم مي يافت. در اين مرحله، حركت ملي به شعور احتيج دارد تا شور. كسي كه در جريانات خرداد فرياد مي زد:" مرگ بر آپارتايد" آيا اصلا مي دانست آپارتايد يعني چه و چرا بايد نابود شود؟ در مورد فارس شدن ملتمان نيز بايد بگويم كه ازنظر من اين مسئله منشا رواني و سياسي-اجتماعي دارد. اما جنبه رواني آن بسيار مهمتر است كه البته از جنبه هاي سياسي-اجتماعي جدا نيست. ما بايد از نظر روانشناسي بايد بررسي كنيم كه چرا بيشتر گروه هاي ملتمان خصوصا طبقه بورژوازي و اشراف فارس شدن را مايه فخرفروشي مي دانند. من ازكساني كه در زمينه روانشناسي تخصص دارند خواهش مي كنم كه حتما به اين مسئله توجه كنند. جلوي ما ميللتچي ها را هيچ كس نمي تواند بگيرد جز ملتمان كه دارند فارس مي شوند. اگر ملتمان زبانش را نفروشد ما حتي هزار سال هم وقت داريم كه حقمان را بگيريم اما با اين وضعيت بايد به جاي مبارزه با دشمن با ملت خودمان يكي بدو بكنيم. با حل اين مسئله بار بسيار زيادي از دوش حركت برداشته خواهد شد. اما ما به جاي پرداختن به اين مسائل اساسي، اردو برگزار مي كنيم، تجمع مي كينم و در نهايت سمينار راه مي اندازيم، آنجا هم فقط خودمان ميرويم. خداي ناكرده من نمي خواهم كارهاي صورت گرفته و ميللتچي هاي جان بركفمان را كوچك كنم. هيچ يك از ما ميللتچي ها شكي در دادن جانمان در راه آزادي و سرافرازي ملتمان و وطنمان نداريم. حرف من اينست: ما كه فعاليت مي كنيم چرا نبايد از راه هاي درست برويم تا موفقيتمان را تضمين كنيم؟ مهمترين معضل و مشكل حركت ملي آذربايجان، نداشتن سازمان تشكل قوي و با انسجام است. سازماني برخاسته از اراده ملتمان كه به فكر درد هاي ملتمان باشد. ما به كار گروهي عادت نداريم. هركسي در گوشه اي براي خودش فعاليت مي كند و براي خودش قلمرو تعريف كرده است. با فعالان قلمرو هاي ديگر هم ارتباطي ندارد و يا حداكثر آنها را مي شناسد. خيلي كم پيش مي آيد كه عده اي از ميللتچي ها به معناي واقعي كلمه گروهي فعاليت كنند. آقايان مثل اينكه ما مسئله را جدي نگرفته ايم! عده اي از ما به صورت تفريحي فعاليت مي كنند. يعني هر وقت دلشان خواست يك تجمع مي روند، اگر هم اتفاقا كتاب جديدي به دستشان افتاد يك كتاب مي خوانند و گاهي هم شايد يك مطلبي بنويسند. اما متاسفانه مسئله خيلي هم جدي است. دشمن دولتي و غير دولتي ما 100 سال است كه با برنامه كاملا مدون و حساب شده، دارد كارهاي خودش را پيش مي برد. حال كه ما بعد از 80 سال بيدار شده ايم، با يك حركت ديمي مي خواهيم جلويش بايستيم. ما بدهكاريم! به ملتمان، به وطنمان، به شهدايمان، به شهداي مظلوم نقده، به شهداي مظلوم قره باغ، به شهداي فرقه دموكرات بدهكاريم و بايد از همه چيزمان در راه حركت بگذريم. سالهاست فرياد مي زنيم كه ما سازمان نداريم، اما هيچ كداممان آستين بالا نمي زنيم. گروه هايي هم كه در خارج فعاليت مي كنند به هيچ وجه نمي توانند در داخل اثر بگذارند. سازماني كه تشكيل مي شود بايد از داخل باشد. من تاكيد مي كنم كه سازماني شدن مهمترين و شايد تنهاترين راهكار برون رفت حركت ملي از بحران هاي فعلي است. فعالان ما كه بدون عضويت در هيچ سازماني حداكثر هزينه ممكن را ميدهند، چه فرقي دارد كه در سازمان عضو باشند يا نه؟ به علاوه اگر سازماني فعاليت كنند لازم نيست به دلايلي بعضا مزخرف دستگير شوند و هزينه بدهند. حال ببينيم سازماني شدن چگونه معضلات ما را بر طرف خواهد كرد: با تشكيل سازمانهايي كه زير مجموعه حركت ملي باشند، البته سازمانهايي قوي و واقعي، چيزي مثل مجاهدين يا فداييان خلق، ضعف سياست گذاري بر طرف خواهد شد چون سازمان بدون سياست گذاري معني ندارد. با تشكيل كميته هاي تحقيقاتي و مطالعاتي در سازمان ها، ضعف تئوريك هم حل خواهد شد و ديكر اين همه آشفتگي در گفته هايمان و كارهايمان ديده نخواهد شد. واقعيت اين است كه ما به قواي قهريه نيز احتياج داريم . دشمنمان فقط با قلم به جنگ با برنخاسته ما هم فقط با قلم به سراغش برويم. حركت نياز به فدايي دارد. فدايياني كه سلاح به دست بگيرند و ساتقين ها دشمنان ملتمان را از ميدان به در بكنند. بدون سازمان نيروي نظامي را بايد در خواب ديد. سازمان است كه مي تواند چنين كاري انجام دهد. شاخه اي نظامي كه به كلي بايد از شاخه هاي ديگر جدا باشد و تحت فرمان رهبري و مغز متفكر سازمان. با سازماني شدن، وظيفه هر كس مشخص خواهد شد و جا براي كم كاري و تنبلي نخواهد ماند. با اين وضعيت، كساني كه خود را ميللتچي ميدانند اما حال انجام هيچ كاري ندارند و منتظرند كسي از آنسوي آبها يا از غيب بيايد و همه چيز را به ما هديه بكند، خواهند دانست كه به هر كسي ميللتچي و فعال حركت ملي نمي شود گفت. اگر اينان واقعا ميللتچي باشند، وجدان درد مي گيرند و تنبلي را كنار مي گذارند و با تمام قوا براي پيشبرد اهداف حركت تلاش مي كنند. به نظر من ما راهي جز تشكيلاتي كاركردن نداريم و براي اين منظور بايد ايدئولوژي را وارد حركت كنيم. زيرا تشكيلات بدون ايدئولوژي نمي تواند شكل بگيرد. به علاوه بر فرض كه ما تشكيلاتي را تعريف كينم كه صرفا بر پايه ميللتچيليك باشد. گذشته از اين كه اين تشكيلات از نظر استراتژي هاي سياسي و اقتصادي و ... مشكل خواهد داشت، ما نخواهيم تنوانست از تمام پتانسيل هايي كه در آذربايجان وجود دارد استفاده كنيم. وقتي اين همه بيكار وفقير در آذربايجان هست، وقتي اين همه كارگر داريم كه به نان شب محتاج هستند، وقتي اين همه كشاورز داريم كه به جاي منفعت ضرر مي كنند، وبسياري از گروه هاي ناراضي ديگر، چرا نبايد از اين نارضايتي ها وپتانسيل ها در راه حركت ملي استفاده نكنيم. چرا بايد گفتمان ما به گونه اي باشد كه همه نتوانند جذب ما شوند. چرا بايد يك ترك آذربايجاني را كه به اسلام و ماركسيسم و يا هر مكتب ديگري معتقد و مي خواهد فعاليت هايي در آن زمينه انجام دهد از خود برانيم .همه كه نمي توانند ميللتچي صرف شوند. تازه من كه خودم يك ميللتچي صرف هستم به بحران ايدئولوژيك برخورده ام و مشكلات فراواني برايم پيش آمده است. يك راه بسيار منطقي به نظر من ميرسد: ما مي توانيم يك ميثاق نامه تنطيم كنيم و اسمش را بگذاريم "ميثاق نامه حركت ملي آذربايجان". كه به نطر من نوشتن به گونه اي كه مورد قبول همه يا حداكثر گروه ها قرار گيرد سخت نيست. حال هر گروه و سازماني كه اين ميثاق نامه را قبول كند و در راستاي اهداف آن فعاليت كند مي شود زيرمجموعه اي از حركت ملي. حال اين سازمان يا گروه مي تواند ايدئولوژي مخصوص خودش را داشته باشد. ما كه در حركت ملي دعواي ايدئولوژيك نداريم چرا نبايد از آن بهره ببريم؟ آنگاه تشكيلات هايي بوجود مي آيند مثل: ميللتچي- ايسلامچي، ميللتچي-ماركسيست، ميللتچي- ليبرال و ... كه همگي زير چتر حركت ملي به فعاليت مي پردازند. شايد بگوييد كه اين كارها باعث بوجود آمدن جنگ ايدئولوژيك در حركت مي شود. اما من مخالف اين نظر هستم. زيرا اولا ما وقتي ميثاق نامه را مي پذيريم قبول مي كنيم كه براي حركت ملي آذربايجان فعاليت مي كنيم و هدفمان يكي است: آزادي و سربلندي ملتمان. حال گروهي با راه هاي اسلامي كار مي كنند، گروهي با راه هاي ماركسيستي و گروه ديگري ليبرالي. دوما اگر رقابتي هم بين آن ها صورت گيرد براي حركت مفيد خواهد بود. چون همانطور كه ميدانيم رقابت سالم پويايي و پيشرفت را به همراه خواهد داشت و حركت ملي از محاسن تمام عقايد بهره مند خواهد شد. واقعيت اين است كه ما براي پيروزي بايد از همه پتانسيل ها استفاده كنيم. وگرنه اگر قرار باشد روشنفكران مذهبي مان را ملي- مذهبي هاي فاشيست، ماركسيست هايمان را چپي هاي فارس طرفدار فارس، و ليبرال ها و متجدد هايمان را روشنفكر هاي نژادپرست مركزنشين به خود جذب كنند و ما هم اين جا بنشينيم و دست روي دست بگذاريم و هر از گاهي جلوي فلان سفارت و سر قبر فلان شخصيت شعارهايي را بدهيم كه گوشمان پر است از آنها و كسي جز خودمان نشنود وكساني هم كه مي شنوند نشنيده بگيرند، بعد هم دستگير شويم و حكم بخوريم و بعد از آزادي هم پي كار خود برويم فاتحه ملتمان و وطنمان كه خوانده است. |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 0:37 |
لاي لاي، بالام لاي لاي
حيف ديدم اين داستان بسيار زيبا را از اسد بهرنگي(برادر شهيد صمد بهرنگي ) در وبلاگ نگذارم.
لاي لاي، بالام لاي لاي
اسد بهرنگي
كولاك زمين و زمان را به هم دوخته بود. صداي گلوله همراه با صداي باد و بوران فضا را پر كرده بود. زن جلوي پنجره ايستاده ، به زوزه باد و آژير گلولهها گوش ميكرد. چشمانش را در تاريكي به درخت تبريزي دوخته بود كه از شدت باد خم و راست ميشد. زهرا در زير لحاف كرسي آرام خوابيده بود. يوسف در كنارش ايستاده بود و چشم در حياط داشت. انگار فكر مادر را ميخواند كه نگران شوهرش است. با صداي هر گلوله دلش پايين ميريخت. نكند، بلايي سر پدرش آمده باشد. آخر در اين شلوغي و سرما كي بيخودي بيرون ميماند، پدرش كه ميرفت هنوز هوا تاريك نشده بود. گفته بود ميرود پيش رفقايش، ببيند چكار ميتوانند بكنند. مادرش گفته بود زود برگرديها، به روي چشم گفته بود و رفته بود. ذوالفقاريها از روستاهاي اطراف به زنجان ريخته بودند. پاي مذاييهاي دموكرات، هنوز بكلي از زنجان بريده نشده بود. بعضيها در همان اول با تحويل اسلحه زنجان را ترك كرده بودند، بعضي ديگر مردد بودند، آخر چطوري از خانه و زندگي دل بشويند و بگذارند و بروند. آن هم معلوم نيست به كجا بايد بروند. به آنها گفته بودند بروند تبريز، ولي هيچ معلوم نبود كه فردا تبريز نيز به سرنوشت زنجان دچار نشود. پاسي از شب گذشته بود، كوبهي در به صدا درآمد، زن همانطوري ، بدون بالاپوش بيرون دويده يوسف نيز پشت سر او زد بيرون. در باز ماند، كولاك تپيد تو، لنگههاي در را به هم زد زهرا از خواب پريد، قشقرق راه انداخت، زن هنوز به صادق نرسيد تشر زد : - اين وقت شب ، تو اين سرما، نگفتي نگرانت ميشويم؟ پدر تند از مادر گذشت رفت طرف يوسف، يوسف كه دنبال مادر با عجله بيرون آمده بود، عوض كفش خود، كفش كهنهي مادر را پا كرده بود، در همان آستانهي در، جلو پله به زمين افتاده بود، ناله ميكرد. زوزهي كولاك نگذاشته بود صداي بچه به گوش مادر برسد. پدر يوسف را بغل گرفت ، مادر رفت بالا سر زهرا. بلندش كرد و پستانش را انداخت دهانش و آمد به طرف يوسف. پدر، يوسف را تپانده بود زير كرسي. مادر پاي بچه را گرفت. ديد باد كرده كمي پا را كشيد جلو، بچه چشمانش را وا كرد و واي گفت. مادر بامبي زد به سرش و گفت : - ديدي چه خاكي به سرم شده پاي بچه در رفته. لباس پوشيد چادر سر انداخت و راه افتاد، پدر گفت : - كجا؟ - دنبال ستاره خانم - اين وقت شب؟ - مگر چه وقت شب است، هنوز كه اول شب است! - پدر ساعت تاقچه را نگاه كرد، ساعت يازده بود. تا آمد سخن بگويد زن بيرون زده بود. *** ستاره پاي يوسف را كه در رفته بود، جا انداخت. آرد خواست تا پماد خمير بسازد، تو خانه نبود. گوشت خواست نبود، دستمالي خواست و محكم به جاي دررفتگي بست. سفارش كرد، چند روزي حركتش ندهند. يوسف آرام گرفت. زهرا هم شيرش را خورد و صدايش را بريد. همه چيز كه روبه راه شد زن رو كرد به شوهرش و گفت : - خوب، چطور شد؟ - اوضاع قاريشميش است. خيليها گذاشته و رفتهاند. امشب يك لشگر قشون وارد زنجان ميشود، شايع شده كه بيشتر فراريان ذوالفقاريها امشب با قطار به زنجان ميآيند، به ساعت تاقچه نگاه كرد، شايد هم تاكنون رسيدهاند. با رفقا قرار گذاشتيم فردا ظهر ما هم حركت كنيم. - اثاث و زندگيمان چه ميشود؟ - خوب ديگر همه چيز را نميشود برد، جانمان را كه در ببريم هنر كردهايم. - آخر چرا؟ مگر تو چكاره بودي، يك مامور تقسيم زمين كه بيشتر نبودي. - خوب ديگر، مسئوليت تقسيم زمين بين رعايا، كم گناهي نيست. ميداني كه خيلي از خانهاي ذوالفقاري را از روستا بيرون كردهام، آنها در تهران نشستهاند، دندان تيز ميكنند، اول جيرهخوارانشان را ميفرستند كه اوضاع را بسنجند، حسابي قتل و غارت راه بيندازند. آن وقت خودشان فاتحانه وارد شهر و روستا شوند. - آخر مرد، حالا كه اينها اينطوري بودند چرا دولت ملي، زنجان را تحويلشان داد. - خوب ديگر، حالا آمده اينطوري شده، چطور ميگويند، آن كه وارد بازي شد سرش هم ميشكند پايش هم. حكومت ملي چنين صلاح ديده كه زنجان را خالي كند. - به سرشان بخورد ، صلاح و مضلحتمان! ما را دم تيغ رها كردند كه چي شود؟ - اين طوري هم نيست، نمايندگان حكومت ملي با نمايندگان دولت امضا رد و بدل كردهاند، كه هيچ كس مزاحم كس ديگر نشود. - خوب! پس چرا اين طوري تو هول ولا هستي، زندگيمان را به هم ميريزي، بگذار چند روزي بمانيم ببينيم چه ميشود، بعد. - نه ممكن نيست بمانم، من اينها را ميشناسم. جاي نيشتري كه بر جان خان و بيگ و بيگ زاده فرو بردهايم چرك كرده، اين چرك آنها را راحت نخواهد گذاشت. يادته ميگفتم عبداله خان مباشر ارباب را كه از روستا بيرون كرديم چي گفت؟ انگشتش را به طرف من گرفت و گفت : «صادق، ميروم، دعا كن كه ديگر چشمم به چشمت نخورد، چشمت را درميآورم.» عبداله باشد و بيايد مرا صحيح و سالم ببيند و ساكت بنشيند؟ تازه خانهايي كه كونشان را سوزانديم يكي دوتا كه نبودند. همهشان در روستاها عواملي دارند، از همين حالا آشوب به راه انداختهاند. كار از همه طرف خراب است. - آخر مگر خودت نميگويي، امضاء دادهاند، امضاء گرفتهاند؟ مرد دستش را به روي كرسي كوبيد و با غيظ گفت : - نميدانم والله. همين قدر ميدانم كه نبايد اينجا ماند. اگر فردا نرفتيم، ديگر كارمان تمام است. و دستش را به طرف زن گرفت. ادامه داد : تازه گناه خود تو كم نيست در شوراي زنان محله بودي زنها را بسيج كردي بردي پاي صندوق راي، بردي ميتينگ، بردي رژه، جلسه تشكيل دادي، در اين ميان، كم دم اعيان محله را لگد نكردي. تو خيال ميكني زن حاجي محمد صاحب تجار فراموش كرده كه تو آبرويش را بردي و آنطوري چزاندياش. تو كلفت اين زن را جري كردي كه سيلي تو گوش خانمش بزند. اگر حمايت شوراي زنان محله نبود كلفته را ميكشت. حداقل به فلك ميبست و پاهايش را آش و لاش ميكرد. - خوب، اين كه چيزي نيست، ما از حق و حقوق يك كلفت روستايي كه ميخواستند به ناموسش تجاوز كنند، دفاع كرديم. كاش همهي گناهها اين جوري باشد. ديدي زن صاحب تجار هم دهانش را بست و نشست. - آن وقت نشسته،حالا ديگر نمينشيند. اينها گرگ زخمي شدهاند، صاحب تجار خودش زخم مالياتي كه ازش گرفتهاند،در سينه دارد. اگر دوران دوباره دست اينها بيفتد تا جوي خون راه نيندازند، آرام نميشوند. - چه بگويم، من هم ماندهام. حالا هر طور كه صلاح است بكن. - ميگويم يكي دو چمدان خرت و پرت كه خيلي لازمش داريم، بردار. ولي زياد نباشهها، بردنش مشكل است. چشمان زن پر اشك شد. آخر چه طوري تمام زندگيام را بگذارم بروم، به فرش زير پايش نگاه كرد. چقدر زحمت كشيدم، اين را بافتم، آخر مگر ميشود... يوسف كه پايش را ميخواست جمع كند، آخ گفت. مادر نشست بالاي سرش. دست به سر و صورتش كشيد. يوسف آخ را گفته دوباره به خواب رفته بود. *** چهرهي سپيدهي سحر را ابرهاي تيره و تار پوشانده بود، باد و كولاك برفها را آورده پاي پنجرهها را تا شيشههاي پايين پوشانده بود. مرد در بالاي كرسي تكيه به متكا داده چرت ميزد، زن پستانش را از دهان زهرا درآورد، پستانك را گذاشت دهانش در بغل دست خود روي فرش خواباند. لحاف را كشيد رويش، سرش را به مخدهي پاي كرسي تكيه داد و خوابش برد. كولاك همچنان زوزه ميكرد. زن و مرد يكهو هر دو باهم چشم باز كردند، زن به مردش نگاه كرد، صداي چي بود؟ مرد هراسان بلند شد رفت طرف پنجره، ديد لنگههاي درب حياط از هم وا رفت، چند نفري كه تفنگ در دست داشتند با هياهو وارد حياط شدند. تند دويد ته اتاق تفنگش را برداشت. آمد جلو. زن هم از جا بلند شد. يوسف هم به هياهو برخاست. لنگان، لنگان، رفت كنار مادر، چسبيد به او . آنها به طرف اتاق ميآمدند، مرد دو نفر جلوي را شناخت. يكي عبداله خان ذوالفقاري بود ديگري پسر صاحب تجار. پنجره را باز كرد و داد زد : جلو نياييد، ميزنم. تفنگ را به طرف آنها نشانه رفت. زن به گريه افتاد، داد زد : نزن ، بگذار بيايند جلو، شايد ميخواهند چند كلمه حرف بگويند و بشنوند. از دست مرد زد. دست مرد كج شد و يك گلولهي هوايي در شد. مهاجمين رسيدند، عبداله خان رو به صادق كرد و گفت: -گفته بودم كه اگر چشمم به چشمت بخورد ميكشمت. حالا وقتش است كه حرف خود را ثابت كنم تفنگ را نشانه گرفت و ماشه را چكاند ، مرد افتاد. زن خان را به فحش گرفت، داد زد: - آدم كش، بي شرم، به او حمله كرد. يوسف از دامن مادر گرفت و گريه سر داد. مادر هنوز قدم اول را برداشته بود كه پسر صاحب تجار چند گلوله بر طرفشان شليك كرد . مادر و پسر يك جا افتادند، خون كف خانه را قرمز كرد. آنگاه پسر صاحب تجار به پشت سريها داد زد : - چرا ايستادهايد،بربر نگاه ميكنيد؟ هر چي اينجاست مال خودمان است همهاش مال دزدي است كه اين متجاسر آورده اينجا جمع كرده است. يا الله بجنبيد! عبداله خان دست برد فرش را لمس كرد و به نوكرش كه لحظهاي از او دور نميشد گفت: زود باش، تايش كني مال خودمان است. دزديده آورده اينجا. ديگر مردان ريختند هرچي به دستشان آمد غارت كردند. اتاق در يك چشم بهم زدن از اثاث خالي شد. در كف لخت اتاق سه جنازه افتاد و ماند. كولاك كه از پنجرهي باز تو ميزد قسمتي از بدن افتادهها را پوشاند. برف اينجا و آنجا سرخ مينمود. *** وقتي اوضاع آرام شد و آرتش كارها را با ذوالفقاريها تقسيم كرد. غارت و آدم كشي فروكش كرد، عبداله خان با يك كاميون، مالهاي غارتي متعلق به خود را به تهران منتقل كرد. فرشي هم كه از خانهي صادق برداشته بود در ميان آنها بود. در مدت يك سال كه عبداله خان زنجان را ترك كرده بود در تهران براي خود خانه و زندگي بهم زده بود. ديگر خيال ماندن در زنجان را نداشت. او با زن آخرش كه بچهاش هم نميشد تنها زندگي ميكرد. ولي امروز پسرها و دخترهايش همراه با بچه هايشان براي تقسيم اموال غارتي در خانهي او جمع شده بودند. اموال را در گوشهاي از حياط جمع كرده بودند و هر كس هرچي ميخواست برميداشت، سماور ، گليم، فرش، ديگ مسي، آينه و ظروف مختلف. خان خود آنجا بود. با افتخار به اموال و بچهها نگاه ميكرد. چند نفر از همسايهها هم بودند تا فرش خانهي صادق رو آمد، خان گفت : - اين هديه حميده است. زنش هم داد زد : - بلي آن مال خودم است، كسي دست نزند. همه به فرش نگاه كردند فرش چنان ماهرانه بافته شده بود كه از دورپشت و رويش معلوم نبود. زن دستور داد، فرش را ببرند توي اتاق بازش كنند و خود با نوكر رفت تو. ديگران مشغول تقسيم بقيه اموال شدند، چيزي نگذشت كه صداي جيغ و هوار زن به آسمان رفت. او با دو دست به سر و صورت خود ميزد و ميگفت خانهات خراب شود. به صداي خانم خانه همه سراسيمه به اتاق روي آوردند. عبداله خان قبل از همه وارد اتاق شد زن به طرف عبداله خان حمله كرد. دست برد با ناخنهايش صورت او را تكه پاره كرد و با ناله گفت: - قرمساق اين بود هديه تو به من؟ همهي چشمها به فرش دوخته شد در روي گل وسط فرش آنجا كه گلهاي قرمز وسط فرش به هم رسيده بودند كودك شيرخوارهاي روي خون يخ بسته، پستانك در دهان، با روي زرد خوابيده بود. يكي جلو رفت بچه را حركت داد و گفت : - خيلي وقت است كه مرده. ديگري دست بهش زد و گفت : - يك تكه يخ شده. زنهاي جوان شروع به شيون كردند. عبداله خان خيلي دلش ميخواست كه داد بزند و همه را بر جاي خود بنشاند ولي جرات از او گرفته شده بود. حال همه گرفته شد. زن پيري با گريه و ناله گفت: - دستت بشكند، ظالم غارتگر، اين بچه مگر چه گناهي داشت. - زن ديگري با مشت محكم به سينهاش زد و هاوار كشيد. لاي، لاي بالام لاي لاي، غنچه گولوم لاي لاي صداي يا زهرا اتاق را پر كرد. حميده چادرش را سر انداخت و گفت : - ديگر من تو اين خانه نميمانم. بقيه هم هرچه داشته برداشته بودند گذاشتند زمين و خانه را ترك كردند. عبداله خان نگاه خصمانهاي به بچه انداخت، لنديد. لعنت بر تو. خانه خرابم كردي! تبريز اسفند ماه 83 |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در شنبه 3 شهریور1386 و ساعت 23:18 |
سلام
اگر بیش از دو ماه است که مطلب نمی نویسم به دلیل این است که رو به مطالعه آورده ام و دارم دانسته خودم را افزایش می دهم. به نتایجی هم رسیده ام که به زودی با مطلبی با عنوان"در نقد حرکت ملی" به شما تقدیم خواهم کرد. تورک یاشاسین آذربایجان. یاشاسین ائل اوچون چالیشان اللر |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 23:48 |
دلایل خودباختگی
دلایل خودباختگی ساوالان ائل اوغلو امروز(جمعه) سخنراني رحيم پور ازغدي را در شبكه 1 نگاه مي كردم.سخنراني راجع به نظر شريعتي در مورد روشنفكري بود.ازغدي قسمتي از كتاب شريعتي را خواند كه شريعتي به نقل از ژان پل ساتر(روشنفكر مشهور فرنسوي) روش تربيت روشنفكران شرقي را شرح داده بوده بود كه مضمون آن بدين گونه بود: "ابتدا تعدادي از جوانان مسلمان را انتخاب مي كردند و به شهر هاي بزرگ و مهم اروپايي مي بردند،قسمت هاي آباد وتوسعه يافته را به آنان نشان مي دهدند و هيچ كس به آنان نمي گفت كه اين ثروت ها و آبادي ها از آن خود شماست كه به اينجاآورده شده است.آن جوانان با مشاهده آن همه توسعه يافتگي و تمدن و با مقايسه آنها با كشورخود مات و مبهوت تمدن غربي مي شدند.آنان چند صباحي در اروپا مي ماندند و يك زبان اروپايي را نيز به صورت دست و پا شكسته ياد مي گرفتند و سپس به مملكت خود پس فرستاده مي شدند. اين جوانان(يا همان روشنفكران)براي اينكه به مردم كشور خود نشان دهند كه با آنان فرق دارند و با رفتن به اروپا به نوعي نسبت به آنان برتري پيدا كرده اند، هويت گذشته خود را نفي مي كردند و آنگونه كه در اروپا ياد گرفته بودند و يا در واقع به آنان ياد داده شده بود زندگي مي كردند. حتي زبان مادري خود را رها مي كردند و تلاش مي كردند كه نشان دهند ايام سپري شده در اروپا باعث شده آنان زبانشان را نيز فراموش كنند.اينان به اندازه اي پست مي شدند و شخصيت انسانيشان را از دست مي دادند كه ديگر توانايي انتخاب و تصميم گيري نداشتند و مقلدي بي فكر از كارهاي بزرگان اروپايي خود بودند. در واقع هرچه كه اروپاييان مي گفتند براي اينان مورد توجه و مقبول بود." واقعا اينها من را چقدر به ياد مسئله آذربايجان مي اندازد. چقدر از ما، آذربايجاني هايي را ديده ايم كه با سپري مدتي كوتاه دور از وطن در تهران يا ديگر شهرهاي فارس نشين براي اينكه به زعم خودشان نشان دهند كه با ما فرق دارند،تركي را با لهجه فارسي حرف مي زنند و يا حتي از تركي حرف زدن امتناع مي كنند. حتي اين اواخر در شهر هاي خود آذربايجان نيز كساني راي اينكه خود را برتر و آگاه تر نشان دهند فرزندان خود را از زبان مادري و آبا اجدادي محروم مي كنند و زبان فارسي را به آنان تحميل مي كنند. حتي اين مسئله به نوعي به چشم و هم چشمي و رقابت بين خانواده ها(خصوصا در سراب) تبديل شده است و آنچه در اين ميان قرباني ميشود فرهنگ غني آذربايجاني و خود بچه ها هستند كه از خود بيگانه مي شوند. اما مسئله روشنفكران و مسئله آذربايجان يك تفاوت اساسي با هم دارند:" اروپا واقعا مؤلفه هايي براي از خود بيگانه كردن جوانان داشت و دارد. توسعه يافتگي، احترام به مقام انسان و دموكراسي و بسياري از ويژگي هاي ديگر اروپا، چيز هايي است كه يك جوان شرقي نمي تواند به راحتي از آن بگذرد.اما آيا زبان فارسي و مناطق فارس نشين نيز چنين جذابيتي دارند؟ آيا آنها به قدري برتر از ما هستند كه ملت ما را از خود بي خود كنند و چنان مات و مبهوت سازند كه زبان و هويت خود را انكار كند و زبان و هويت فارس را بپذيرد؟ آنچه مسلم است فارسي زباني برتر از تركي نيست، چه از لحاظ زبانشناسي و قدرت زبان، چه از نظر قدمت و چه از نظر ادبي. نمونه برتر نبودن ادبيات فارسي، ركود كنوني آن و در عين حال پويايي ادبيات تركي خصوصا در تركيه است كه اين كشور از معدود كشور هاي اسلامي است كه نويسندگان آن جايزه نوبل ادبيات ار به دست آورده اند. اگر هم حجم اشعار سروده شده به زبان فارسي در گذشته ، نسبت به تركي بيشتر است دليل بر برتر بودن فارسي نيست.دليل ان فقط و فقط اين است كه فارسي با اوزان عروضي هماهنگي دارد وتركي هماهنگي ندارد. و همچنين فارسي زبان شعر دربار بوده است و بيشتر اشعار فارسي با تشويق پادشاهان ، خصوصا پادشاهان ترك سروده شده است. براي اثبات اينكه تركي از نظر شعري كم ندارد و در اين زمينه واقعا به آن جفا شده است، منظومه حيدرباباي استاد شهريار كافي است. استاد شهريار به خوبي درك كردند كه تركي با اوزان عروضي سازگاري ندارد بنابر منظومه خود را با اوزان هجايي سرودند كه اثري جهاني و ماندگار شد.از نظر زبانشناسي و قدرت زبان نيز كه اين دو زبان قابل مقايسه نسيتند.تركي سومين زبان زنده دنياست و فارسي لهجه اي از عربي به شمار مي آيد. مناطق فارس نشين هم از لحاظ توسعه يافتگي و تمدن چنان برتري ندارند كه مانند تاثير اروپا بر جوانان مسلمان، بر آذربايجاني ها تأ ثير بگذارند و آن ها را از خود بي خود كنند. چرا كه هر چه باشد، آذربايجان و مناطق فارس نشين داخل يك مرز هستند و توسط يك حكومت اداره مي شوند و علي رغم ستم هاي اقتصادي فراوان عليه آذربايجان، هنوز هم اين دو منطقه آنگونه از هم فاصله نگرفته اند كه فرد آذربايجاني مبهوت توسعه مناطق فارس نشين شود و خود را فراموش كند. شايد فراموش كردن زبان مادري توسط ترك هايي كه به مناطق فارس نشين(عمدتا به دلايل اقتصادي) مهاجرت مي كنند را بتوان با ذوب شدنشان در اكثريت توجيه كرد(البته اين شامل تهران نمي شود چون اكثريت آن آذرباجاني هستند.)اما فارس شدن ترك زبانان در خود آذربايجان چه توجيهي مي توتند داشته باشد؟ فارسي در ايران چه جذابتي دارد كه باعث مي شود يك ترك، حاضر مي شود زباني غير خودي را به جاي زبان مادري در شهر خود به فرزندش ياد بدهد در حالي كه همه در آن شهر ترك هستند. چگونه حاضر مي شود فرزندش در شهر خود احساس بيگانه بودن بكند؟ آنچه به نظر من مي رسد(البته منتظر نظرات شما هم هستم) اين است كه توهمي در مورد برتر بودن هويت فارسي و پست بودن هويت تركي در ايران وجود دارد.همان گونه كه با دلايل محكم گفتم، هويت فارسي در واقع هيچ برتري نسبت بر هويت تركي ندارد. اما آنچه باعث اين وضع شده، توهمي است كه در ميان مردم ايران چه فارس و چه ترك در مورد برتري هويت فارسي وجود دارد به طوري كه بي هيچ دليل منطقي، فارس به دليل فاس بودنش احساس برتري و ترك به دليل ترك بودنش احساس حقارت مي كند.فضايي ماتريكس وار بر ايران حاكم است كه فارسي را با پرستيژ؛ جذاب، وبه قول عوام "با كلاس" نشان مي دهد، ما هيچ ادله اي براي ادعاي خود نمي آورد و نمي تواند بياورد.اين توهم واين فضا خود به خود به وجود نماينده، بلكه با سرمايه گذاري هشتاد ساله و برنامه ريزي دقيق و مداوم ايجاد شده و هدف آن چيزي جز عملي كردن تز ملت واحد، زبان واحد كه از زمان رضا خان مطرح شد نيست. دليل ديگري كه به ذهنم مي رسد، تفاوت موقعيت دو زبان تركي در ايران و بالاتر بودن منزلت اجتماعي موقعيت پيشرفت براي فارس زبان است. يعني علاوه بر توهمي كه در عرف جامعه وجود دارد، در عمل نيز البته از جنبه هاي ديگر فارس زبان بودن در ايران بهتر از ترك بودن است. طبقه عوام جامعه، مخصوصا در يك كشور جهان سومي مثل ايران، كمتر در مورد مسائل غير اقتصادي مانند زبان مادري و هويت و ... حساسيت نشان مي دهند. براي آنان مسائل اقتصادي و فرصت پيشرفت مهمتر از مسائل فرهنگي و هويتي است. فارسي با اين جذابيتي كه براي آن ايجاد شده است، مسلما شخص ترك زبان را كه با هزاران مشكل اقتصادي درگير است، به خود جذب خواهد كرد.كه اين مسئله هم ناشي از سياست حكومت و خودي دانستن فارسي و بيگانه دانستن تركي و ترك زبان است. با توجه به مسائل ذكر شده وظيفه ي يك روشنفكر آذربايجاني* اين است كه: اولا توهم موجود در مورد برتري قوم فارس را بيان واقعیات و آشكار كردن حقيقت از بين ببرد و ملتمان را به خود باوري برساند. دوما با تأكيد بر برابري انسان ها و اصولي از قانون اساسي جمهوري اسلامي كه دراين مورد تنظيم شده است،با سياست ممتاز بودن فارسي در حكومت مبارزه كنند و حكومت را وادار به فرق نگذاشتن بين انسانها و قبول هم امتياز بودن تركي وفارسي نمايند. *توجه داشته باشيد كه روشنفكرن آذربايجاني با روشنفكراني كه در اول نوشته راجع به انان شرح داده شد تفاوت دارند، زيرا تمام روشنفكران غرب زده ايراني به دلايلي كه در اين مقاله مورد بحث نيست و ان شا الله در آينده به آن خواهيم پرداخت پان آرياييست(كسي كه به برتري نزاد آريايي اعتقاد دارد) و ضد اسلام بودند اما روشنفكر كنوني آذربايجاني فرديست كه خواهان بازگشت ملت آذربايجان به هويت، تاريخ، فرهنگ وزبان خود است.روشنفكر آذربايجاني نه تنها بيگانه پرست نيست، بلكه پاسدار فرهنگ خودي است. |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در یکشنبه 27 خرداد1386 و ساعت 12:52 |
ناسیونالیسم گنگ ، محصول ناسیونالیسم رادیکالایلدئرئم گورولتای ## ناسیونالیسم رادیکال و افراطی این اصطلاح را هم ارز با شوونیسم می توان در نظر گرفت . شوونیسم یک نوع جانب داری افراطی از گروه و دسته ی خودی ست . به ویژه این جانب داری با نگرشی تخریبی و کینه توزانه در برابر گروه های دیگر مانند ملیت ، نژاد ، جنسیت و ... قرار می گیرد . شوونیسم اغلب به عنوان افراطیون و بیش تر به مفهوم ناسیونالیسم افراطی و میهن پرستی تهاجمی ست. شوونیسم جنبه های مختلفی دارد که ما در این مقال ، فقط به بررسی شوونیسم زبانی بسنده می کنیم ؛ شوونیسم زبانی یا برتر ارزیابی کردن زبان خود ، به بی ارزش کردن زبان های غیر خودی به شکل افراطی می پردازد . شوونیسم زبانی اغلب با تولد نوین ملت ها اهمیت پیدا می کند . چیزی که به زبان مشترک تکیه می کند و می خواهد یک زبان ملی را در جامعه مستقر سازد . شوونیسم زبانی ، تصفیه و نابودی زبان های اقلیت ها را با سیاست های مخرب پیش می برد . چیزی که هم اکنون در جامعه ی کنونی ایران ، نه تنها از طرف عمالان پان فارسیسم و پان آریانیسم ، بلکه هم از طرف دولت شاهد آن هستیم . (به عنوان بهترین مثال رجوع کنید به فعالیت های رسانه ی ملی ! در طول این چندین سال در جهت تخریب قومیت ها) ## ما ناسیونالیست نیستیم ... اصولا ، اغلب کار های انسان در محدوده ی هدف هایش تعریف می شود و هدف های هر کس توجیهی بر اعمال او می باشند . هدف ما از مبارزه با ناسیونالیسم رادیکال ، احیای ناسیونالیسم رادیکال دیگری از سوی خود ما نیست ! بلکه هدف ما احیای زبان های اقوام و ملیت های مختلف است که زیر فشار شوونیسم له می شوند . با احیای زبان های ملل مختلف است که می توان بخش اعظمی از فرهنگ های آن ملیت ها را به خودی خود احیا نمود . در اصل بر مبنای باور هایمان ، حق خواهی از حقوق اولیه و انکار ناپذیر نوع بشر است که نشان گر آزادی یک انسان است . گرفتن حقوق از چپاول گران ، از وظایف همه ی افراد بشر است و انسان آزادی خواه و برابری طلب برای رسیدن به این مهم می بایستی تلاش در خور توانایی هایش داشته باشد . حال با تعاریف ذکر شده و مسائل روشن شده ، آیا می توان اسم ناسیونالیست روی ما گذاشت ؟! قطعا خیر ؛ چرا که در محدوده ی هدف هایمان با ناسیونالیسم کاملا مخالفیم و ناسیونالیسم هر ملیت و قومی( چه فارس ، چه تورک ، چه کرد و ... ) را محکوم می کنیم . چرا که معتقد به حقوق اولیه ی همه ی انسان ها هستیم . حال جای این سوال مطرح است که چرا حق خواهان تورک زبان ، کرد و ... در ایران به عنوان ناسیونالیست شناخته می شوند ؟ جواب چیزی نیست جز آن که در عنوان اصلی این نوشته بیان شد : "ناسیونالیسم گنگ ، محصول ناسیونالیسم رادیکال" . به واقع ، وقتی گروهی ناسیونالیست رادیکال ، به زبان و متعاقبا به باور ها و فرهنگ ملت های مختلف هجوم می آورند ، ملت های زیر فشار ، به طور طبیعی به دفاع از خود بر می خیزند که گه گاهی به دلیل فرط عصبانیت و یا شاید رساتر نشان دادن فریاد حق خواهی خود ، دست به مقابله ی شدید با شوونیست های افراطی می زنند . در چنین شرایطی به ظاهر به نظر می رسد که فرد حق خواه ، به این دلیل این اقدامات را انجام می دهد که زبان خود را برتر از زبان به اصطلاح ملی! می داند . در واقع به غلط ناسیونالیست تلقی می شود ، در حالیکه به واقع چنین نیست . این ، معنای ناسیونالیسم را نمی رساند و در واقع ناسیونالیسمی گنگ و تعریف نشده است که از سوی حاکمان برای راحتی اعمال فشار بر آن ملت به ظاهر نمودی تعریف شده می یابد . به هر حال این ناسیونالیسم گنگ و تعریف نشده ( بخوانید حق خواهی ملت زیر فشار ) محصول ناسیونالیسم رادیکال رانت خواران و سو ء استفاده کنندگان شوونیست یک ملت از شرایط حکومتی خاص یک جامعه است . چیزی که در ایران در حال انجام شدن بوده و هست و اقوام زبانی غیر فارس ، زیر شوونیسم پان فارسیسم له می شوند . ##هدف اصلی ما از دفاع از زبان های ملت های مختلف چیست ؟ آیا این خود یک نوع شوونیسم زبانی نیست ؟ ما زبان را به عنوان ابتدایی ترین نشانه ی یک ملت می دانیم . چیزی که از بدو زاده شدن با آن آشنا بودیم و همواره در ارتباطاتمان از آن بهره جسته ایم . معتقدیم که فرهنگ ها ، باور ها و بسیاری از چیزهای دیگر یک ملت ارتباط نزدیک و تنگاتنگی با زبان آن ملت دارد . بیان احساسات ما به بهترین نحو ممکن ، فقط و فقط با زبان اصلی مان امکان پذیر است . بنابرین می توانیم توانایی های خود را با زبان خود ، بهتر به معرض نمایش گذاشته و در جهت خدمت به کل جهان مفید واقع شویم . هدف اصلی ما در دفاع از زبان بیشتر به دلیل مقوله ی فرهنگی- مدنی است . چرا که فرهنگ اصیل هر ملت با زبان آن پیوند ناگسستنی دارد و به واقع قسمت عمده ی فرهنگ ، زاده ی زبان و احساسات بیانی ملت هاست . ما هرگز زبان خود را برتر و زبان ملت های دیگر را پست ارزیابی نکرده ایم تا شوونیست لقب بگیریم . ما فقط می خواهیم زبان و فرهنگ خود را به طور رسمی تر بیاموزیم ، تا بتوانیم بیش تر برای بشریت مفید واقع شویم . می خواهیم در رقابتی سالم با فرهنگ های دیگر ، به آن ها نیز تاثیر گذاشته و از آن ها تاثیر بپذیریم تا نقاط ضعف هم دیگر را تقویت کنیم . همه ی این کارها زمانی انجام می شود که ما فرهنگ خود را ، ابتدا به صورت مستقل دنبال کرده و از حل شدن آن در فرهنگ های دیگر (به نحوی که موجب فراموشی اش شود) جلوگیری نماییم . ## درخواست همکاری و چند خواهش از همه ی آنانی که برای رهایی نوع بشر از انواع تبعیض ها تلاش می نمایند و به آزادی و برابری معتقدند ، در خواست داریم ما را در این هدف بزرگ و اصیل یاری نمایند . مطمئن باشید ما به عنوان نمایندگان کوچکی از هم زبانان مان (تورک زبانان) ، به همه ی زبان ها و فرهنگ های دیگر احترام می گذاریم و قصد له کردن آن ها را نداریم . خواهشمندیم مقالات ، انتقادات و نظرات خود را برای ما ارسال نمایید و با ما همکاری اینترنتی داشته باشید تا شاید روزی بتوانیم از طریق همین وبلاگ و با همکاری شما عزیزان ، اقدام به انتشار مجله ی اینترنتی نماییم . وبلاگ ما را به دوستان خود معرفی کنید ، تا شاید با گسترش این وبلاگ یا باز کردن وبلاگ های دیگری باز هم با همکاری شما ، بتوانیم از حقوق همه ی انسان ها در برابر تبعیض ها و انواع شوونیسم ها دفاع کنیم و شوونیسم را در سراسر جهان محو کنیم . نظرات شما حتما در قسمت commenting درج خواهد شد و خوشحال می شویم که از ما انتقاد کنید . خوشحال تر می شویم اگر این انتقادات تند تر و البته منطقی تر باشد . چرا که معتقدیم هیچ انسانی کامل نیست . فقط از درج نظراتی که مغرضانه راه توهین را در پیش گرفته اند (بسته به شرایط) اجتناب می کنیم تا سو ء تفاهمی پیش نیاید . به امید رهایی بشریت از تبعیض ، و به امید آزادی و برابری همه ی انسان ها
|+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 13:32 |
سخن اول از همان كودكي از اينكه بايد فارسي را با لهجه تهراني حرف مي زدم اذيت مي شدم.در ذهن كودكانه ام با خودم مي گفتم من كه فارسي را درست حرف مي زنم،پس چرا اينقدر مسخره مي شوم.چه فرقي دارد كه من "ق" را با لهجه تهراني بگويم يا با لهجه تركي؟ بزرگتر كه شدم فهميدم لهجه اي كه من با آن فارسي حرف مي زنم، تهراني ها و فارس ها را به ياد خر مي اندازد!در حالي كه فارسي زبان خود من نبود و همين كه من مي توانستم آن را به خوبي حرف بزنم خيلي بود،اما آنها از من انتظار داشتند كه لهجه ام هم مثل خودشان باشد و اين خواسته اي بي مورد بود.هرجا كه مي توانستند لهجه و ترك بودنم را مسخره مي كردند و ترك بودن را نوعي كمبود براي من به حساب مي آوردند. در نظر آنان من بايد به خاطر ترك بودنم سر افكنده مي بودم و آنان به خاطر فارس بودنشان سرفراز. اشتبهات كوچك يا بزرگ من را كه مي توانست از هر انساني با هر زبان و هر نژادي سر بزند، نه به حساب جايز الخطا بودنم بلكه به حساب ترك بودن و در عمق ذهنشان به حساب خر بودنم مي گذاشتند. طبيعي بود با اين فشاري كه روي من بود، اعتماد به نفسم بسيار كم شود و نوعي بيزاري از خودم پيدا كنم. سعي مي كردم كه فارسي را با لهجه حرف نزنم و به نوعي ترك بودنم ار پنهان كنم تا از زير بار اين همه فشار بيرون بيايم.اما هر چه فكر مي كردم دليلي منطقي براي اين فشار پيدا نمي كردم. چرا من فقط به خاطر اينكه ترك بودم بايد تحقير مي شدم؟ من كه ياد گرفته بودم انسانها را حتي به خاطر عيب هايشان مسخره نكنم، چرا بايد به خاطر ترك بودن كه عيب هم نبود مسخره مي شدم؟ اين تضاد من را مجاب كرد تا به جاي پاك كردن صورت مسئله و انكار ترك بودنم، آن را ريشه يابي كنم.نتيجه كه به آن رسيدم اين بود: مشكل از ترك بودنم نبود، چرا كه من ترك بودم و ترك بودن يعني انسان بودن همانگونه كه فارس بودن يعني انسان بودن. خدا خواسته بود كه من ترك به دنيا بيايم ودر قانون هيچ دين و كشوري حتي ايران ترك بودن جرم نبود. مشكل از تفكري بود كه من ترك را انسان حساب نمي كرد و خودش را فقط به اين دليل كه فارس بود از من بالاتر مي دانست. گروهي كه خود را بالاتر از خدا مي دانستند، انسانيتي را كه خدا به من داده بود را مستقيم و غير مستقيم نفي مي كردند. مستقيم با خر ناميدنم غير مستقيم با تضييع اوليه ترين حقوق انسانيم. با اين وضع آيا من بايد ترك بودنم را نفي مي كردم يا با آن تفكر غلط مبارزه مي كردم؟ عقلم مي گفت كه بايد گناه كار را مجازات كرد.ترك بودن كه گناه نبود.پس بايد اين تفكرغلط كه مقصر اصلي بود از ميان برداشته مي شد. اينگونه بود كه راه مبارزه با آن تفكر غلط را برگزيدم. حال از تو همشهري سرابيم مي پرسم: آيا بايد تركي را مقصر دانست و آن را با بي توجهي مجازات كرد يا با كساني به مبارزه برخاست كه بدليل افكار نژاد پرستانه و غير انسانيشان من و تو را فقط به خاطر ترك بودنمان انسان نمي دانند؟كساني كه اين حق را براي خود قائل مي شوند كه فرهنگمان و زبانمان را كه نشانه هستي و هويتمان است شايسته از بين رفتن بدانند. قضاوت را به وجدانت كه مطمئنم هنوز بيدار است واگذار مي كنم. |+| نوشته شده توسط سارابئن گنج سسی در دوشنبه 21 خرداد1386 و ساعت 0:44 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1386خرداد 1386 پيوندها
آزاد تبریزمیلی شورا قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |